در قصه ها
بهار می رویاند
می نوشتند سبز است، آغاز است و در قصه هم که هر آغازی زیباست.
پاییز می خشکاند
می گفتند زرد است، دلربا و خوش صدا و عشق انگیز.
زمستان می میراند
می خواندند سفید است، زیبا و سرد و خیس و پر از ترس و مرگ.
اما از تابستان
هیچکس هیچ قصه ای نگفت.
بهار می رویاند
می نوشتند سبز است، آغاز است و در قصه هم که هر آغازی زیباست.
پاییز می خشکاند
می گفتند زرد است، دلربا و خوش صدا و عشق انگیز.
زمستان می میراند
می خواندند سفید است، زیبا و سرد و خیس و پر از ترس و مرگ.
اما از تابستان
هیچکس هیچ قصه ای نگفت.
تابستان
تابستان رنگ نبود، مرگ نبود، ترس نداشت
حس بود، فرصت بود.
برای گرم شدن
مهربانی
زندگی..
فرصت برای درک خنکی نسیم، زلالی آب، بخشندگی درخت
هیچکس نگفت
تابستان، فصل مهربان زندگی،
نلرزاند نخشکاند و نرویاند.
تابستان، فرصت بود.

