که نیستی و نمی خندی
امروز چهل روز است همه جا بوی تو، بوی تنهایی و غم می دهد و
امشب چهلمین شب کابوس، شب بیداریست.
برای من بی تو همه چیز سخت است
آينه ها با من قهرند، به ما می خندند
تقويم ها چند سال عقب تر دور روزهای پر از خاطرات با تو بودن مي چرخند
امروز چهل روز است
چهل روز.
عزیز من..
بی تو روزها گذشته و می گذرد و قلبمان یک لحظه آرام نمی شود
تو رفته ای و سایه پرواز عاشقانه ات بر فراز خرابه های آرزوها و زندگیمان تنها دلیل زنده بودن ماست..
نه نمی توانم از تو بنویسم
نمی شود از تو نوشت.
تو بودی که هنرمندانه علم و ایمان را در کنار هم پروراندی و چه زیبا به ما آموختی که شاکر و صبور سختی ها را برای رضا و به امید وصال دوست پشت سر بگذاریم و
به فکر عمری جاودانه با تو باشیم.
نه
نمی توانم حتی به تو فکر کنم
این روزها هیچ چیز باورم نمی شود
بودنم ، نبودنت
آخرین نفس هایت ، سخت ترین نفس هایم
حتی همین از تو نوشتنم
نمی توانم و سکوت می کنم
و می دانم باز هم سکوتم را خوب می فهمی.
طبیب همه غم ها ، علی جان
تو باز هم چون همیشه آرامی و خندان
اما ما ..
آنجا هرجا که هست
هر جا که هستی، خانه تو اینجاست
قلب ما.
یاد ما هم باش.


