چشمانم را باز کردم
غروب بود
مثل هميشه قبل از هر چيز نگاهم به قطره هاي سرم افتاد
چند قطره اي افتاد که متوجه حضور کسي شدم
خـدا کنار تختم نشسته بود و سرش را روي تخت گذاشته بود و منتظر بود بيدار شوم..
نفس عميقي کشيدم که سرش را بلند کرد
لکه هاي سرخي در چشمانش بود که قلبم را لرزاند..
دستم را روي سرش کشيدم و گفتم اتفاقي افتاده، چرا اينجا نشسته اي؟
چراغ ها را چرا روشن نکرده اي؟
چيزي مي خواست بگويد اما بغض گلويش را گرفته بود
محکم دستش را گرفتم
گفتمش باز که تو گریه می کنی
چشمانش خيس شده بود و تند تند با آستين سفيدش اشکهايش را پاک مي کرد
نفس عميقي کشيد و از جايش بلند شد
اطراف را سريع نگاهي کرد و با غروري لرزان گفت:
قـ قـ قبول داري هر چه من بـ بـ بگويم همان است؟
در چشمانش خيره شدم
عاشقانه نگاهش کردم و با تبسمي آرام گفتم هنوز هم شک داری؟ ، هر چه تو بگويي همان است عزیز دلم.
آنقدر نگاهش کردم که بغضش ترکيد
دستش را از دستم بيرون کشيد و به طرف درب اتاق رفت
دم در که رسيد، ايستاد
دستش را به چارچوب در تکيه داد و بينيش را بالا کشيد
چند لحظه اي فقط شانه هايش تکان مي خوردند
سرش را پايين انداخت و گفت
امشب شب مـ مـ من است، شب آرزوها
تو..
تـ تـ تو هم خیلی آرزوها داری اما
ا ا اما امشب مـ مـ مي ميري.
اين را گفت و سريع به راه افتاد
صداي گريه اش از راهروي بخش مي آمد..


